تبليغاتX
زندگی

 گفتمش: دل مي خري !؟

     پرسيد چند؟!

      گفتمش :دل مال تو ،تنها بخند.

      خنده كرد و دل زدستانم ربود       تا به خود باز آمدم او رفته بود

              دل زدستش روي خاك افتاده بود

                    جاي پايش رويه دل جا مانده بود


 

نوشته شده توسط باران در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 ساعت 11:1 PM موضوع | لینک ثابت


پس از مرگ ، بر گورم بيا ، مبادا از گورستان خاموش شهر وحشت كني ، آنجا در زير خاك قلبي آرام خفته است ، آنجا چشماني در انتظار تو بيهوده نهفته است ، آنجا اشك واحساس با هم آميخته است ، پس از مرگ من اگر كسي را ديدي كه شبيه من بود مرا به ياد بياور ، اگر شمعي را ديدي به ياد من باش ، اگر ترانه اي سرودي كه زيبا و غم انگيز بود به ياد من آن را زمزمه كن ،  آري زيبايم پس از مرگ بر گورم بيا ، و علفهاي هرز را از گورم دور كن ، خاك سرد گورم را بر سينه ات بفشار كه قلب من تپش قلب تو را احساس خواهد كرد


 

نوشته شده توسط باران در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 ساعت 10:57 PM موضوع | لینک ثابت


اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني !  آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟


 

نوشته شده توسط باران در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 ساعت 10:51 PM موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 ساعت 1:21 PM موضوع | لینک ثابت


در تاریکی سه شمع روشن کردم :

.یکی برای بودنت....

.یکی برای دیدنت...

. یکی برای ماندنت.....

هر سه را خاموش کردم ....تا نبینم رفتنت!!!!!


 

نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 ساعت 1:13 PM موضوع | لینک ثابت


مشخصات

نام:غم!

شهرت: تنهایی!

محکومیت: جدایی!

رتبه: اول عاشقی!

دبیر: مجنون!

رشته : جنون!

نام مادر: رنج!

نام پدر: مشقت!

نام یار: امید!

نام دوست: آرزو!

شماره شناسنامه: یک عشق و هزار مکافات!

سال تولد: سال بد بختی!

محل تولد: گورستان تنگ و تاریک!

آدرس: چهار راه آخرت کنار تابلوی ایست ...راهنمای دوزخ!!!


 

نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 ساعت 1:3 PM موضوع | لینک ثابت


با خاطره ها زندگی مکن......چرا که خاطره ها تلخند!

با لحظه ها زندگی مکن ......چرا که لحظه ها بی اعتبارند!

به یاد ها و قلب ها زندگی کن ...چرا که یاد ها و قلب ها هرگز از یاد نمیروند!!!


 

نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 ساعت 12:58 PM موضوع | لینک ثابت


سوگند

به لبانت...... به گیسوانت.....به کمال ابروانت..........به افسون دیدگانت....به قشنگی لبانت...به دو دست قشنگت ... به دل سخت چو سنگت....به دو چشم سبز رنگت....به نوای تارو چنگت..به جمال آب و رنگت ...به دو گفته ی قشنگت .......

که تورا از جان پرستم........

که تورا از جان پرستم..................


 

نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 ساعت 12:53 PM موضوع | لینک ثابت


پیوند.....

قلب هارا ..........................................................................................عشق

                    لب هارا.............................................................بوسه

                                 چشم هارا..................................نگاه

                                          دست هارا...................حلقه

                                                 آدمیان را..........محبت

                                        شکست خوردگان را.............مرگ

                                                       به هم میپوندد         


 

نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 ساعت 12:39 PM موضوع | لینک ثابت


حسادت میکنم ... به قطره های باران ....که گاهی بی پروا...با گونه هایت عشق بازی میکنند


 

نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 ساعت 12:33 PM موضوع | لینک ثابت


فراموشی

من غریبه ی دیروزم و آشنای امروز و فراموش شده ی فردا . پس در اشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی.....!


 

نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 ساعت 12:31 PM موضوع | لینک ثابت


              


 

نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 ساعت 10:56 PM موضوع | لینک ثابت


غرور من

من آن گلبرگ مغرورم که ممیرم ز بی آبی ..ولی با خفت و خاری پی شبنم نمیگردم!


 

نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 ساعت 10:42 PM موضوع | لینک ثابت


زندگی

زندگي گل سرخئ است که گلبرگهايش خيالي وخارهايش واقعي است


 

نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 ساعت 10:27 PM موضوع | لینک ثابت


بازی زندگی

اگه يه روز شاد بودي آروم بخند تا غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين شدي آروم گريه کن تا شادي نا اميد نشه !


 

نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 ساعت 10:26 PM موضوع | لینک ثابت


زندگی

ديروز را سوزانديم براي امروز ؟ امروزمان را گذرانديم براي فردا و فردايمان ديروزي ديگر !!! اين است بازي پوچ ما انسانها


 

نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 ساعت 10:18 PM موضوع | لینک ثابت


خدای مهربون من

 

چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم . چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم . چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم


 

نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 ساعت 10:13 PM موضوع | لینک ثابت


 

.. طلوعي ديگر
آغازي نو

طراوت و شادابي دوباره

زايش انساني ديگر و يا نو شدن سالي کهنه و مندرس هميشه گواه اين بوده که پروردگار عالم از آفرينش آفريده هاي خود پشيمان نشده . البته هنوز
!
و باز سالي دگر از راه رسيد

سالي جديد براي فراموش کردن همه ناراحتي ها زشتي ها و پليدي هاي سال پيش

آغازي جديد به شيوه اي جديد

نوروز همراه با رويش گلهاي بهاري در قسمت هاي سرد و بي روح تهران دود گرفته مي تواند گواه بهاري زيبا باشد
.
سالي جديد براي شروعي جديد

براي تلاشهايي جديد
سالي که در ابتدايش ديو سپيد پاي در بند به واقع سپيد پوش باشد سالي است مقدس و ايستادن بر بالاي آن در سال جديد تقدسي است بزرگ

سالي که بهارش سپيد و پاک باشد به واقع سالي است بس ميمون

سال جديد ميمون باد

باقي بقايتان


 

نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 ساعت 2:16 PM موضوع | لینک ثابت


برگ سبز

تقديم به اميد زندگاني ام، تقديم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقديم به اشکهاي سوزان روي کوه گونه هايت ، تقديم به خنده هاي دلنشينت و نگاه هاي پنهانت . اي آسمان قلبم

 


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 14 اردیبهشت1386 ساعت 9:20 AM موضوع | لینک ثابت


وقتی دل تنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره ، وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی . وقتی ساکت شدی به یاد بیار کسی رو که به شنیدن صدای تو محتاجه


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 14 اردیبهشت1386 ساعت 9:14 AM موضوع | لینک ثابت


زندگي اب روان است روان مي گذرد هر چه اقبال من و توست همان مي گذرد

 

وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن

 

 


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 14 اردیبهشت1386 ساعت 8:29 AM موضوع | لینک ثابت


تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم


 

نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 ساعت 1:29 PM موضوع | لینک ثابت


از شمع یک چیز آموختم:ایستاده بمیرم بی صدا بمیرم به پای دوست بمیرم... .


 

نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 ساعت 1:21 PM موضوع | لینک ثابت


زندگی رسم خوشایندیست ...

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ....

پرشی د ارد...به اندازه ی عشق


 

نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 ساعت 1:17 PM موضوع | لینک ثابت


زندگی

نوشته های پیشین