تبليغاتX
زندگی

اگر معلم دینی بودم میگفتم بعد از خدا باید تو را پرستش کرد ، اگر معلم هنر بودم می گفتم هنر زیبایی روی تو خلاصه می شود ، اگر معلم جغرافیا بودم می گفتم خوش آب و هوا ترین نقطه ی زمین در کنار توست

 

 


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 5:19 PM موضوع | لینک ثابت


وقتی که تو را دیدم بذر عشق در قلبم کاشته شد با محبت آن را آبیاری کردم و با لطافت آن را نورانی کردم و اینک عشقت در قلبم سر به فلک کشیده و جوانه های خاطره را به میوه های آرزو سپرده من با دستان انتظار میوه هایت را می چینم و لبریز از امید فریاد می کشم تک درخت عشق و امید و آرزوی من با تمام وجود دوستت دارم .


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 5:5 PM موضوع | لینک ثابت


چند صباحی است که دل را معبد عشقت نهادم و از فراسوی فاصله ها نگاه مهربانت را بر خود خریدم روزگاری بود که تنهاییم را با مرغان آسمان تقسیم می نمودم و همراه با بارش باران دل تنهایم را نوازش می کردم تا اینکه نامت را شنیدم و همانا عشق بزرگت را با دنیای تنهاییم تعویض نمودم مهربانا اگر روزی یاد من در قلبت از بین رفت شکایتی ندارم زیرا یاد تو را با خود همراه خواهم کرد


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 5:4 PM موضوع | لینک ثابت


نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود

بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود

بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود

بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود

وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود

 

در چشمانت چيست که مرا به سوي خود ميکشد؟ در گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند دوستت دارم دوست ندارم که بگويم دوستت دارم دوست دارم که بداني دوستت دارم



 

نوشته شده توسط باران در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 5:2 PM موضوع | لینک ثابت


با  كدامين واژه تو را ستايش كنم كه هر چه مي گردم جمله اي نمي يابم
كه خوبيهاي تو را معني كند و بيانگر همهً خوبيهاي تو باشد
تو يي كه بر كوير زندگيم يك باره باران مهر مي شوي و غمهايم را مي شويي
تو يي كه هر وقت دلتنگ مي شوم آغوش پر مهرت را بر رويم مي گشايي وبا
دستان نوا ز ش گر ت غبار غم از چهره ا م مي زدايي هر گاه تو را استوار بر سجا ده
نمازت مي بينم اشك در چشمانم حلقه مي بندد و آ ن گاه هست كه مي خواهم با
يك بغل گل سرخ تو را در آغوش بگيرم و بگوييم  دوستت دارم اي مادر.


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 4:58 PM موضوع | لینک ثابت


 

زندگی

یعنی باور بودن باور داشتن دنیا اطرافیان وهر چی قضا وقدر که سرت میاد

تنها شباست که وقتی چشاتو رو هم میزاری فقط روحت ازش فاصله میگیره جسمت همونجایی که بوده هست

شب که چشاتو میبندی میگی خدا کنه لااقل تو خواب به اون چیزی که میخوام برسم

حالا خوبه چشاتو ببندی به اون چیزی که نرسی هیچ کوه ودشت ودمن وگل وگیاه

نبینی هیچ هی ببینی لب پرتگاهی داری گریه میکنی گم شدی اون چیزی که دوست داری یه جورایی ازت گرفتن

یکی دنبالت میکنه وتو تمام شب رو فقط می دویی

گریه میکنی و..............اما زندگی مثل رود جاریه نمی ایسته

زندگی

زندگی یعنی باور بودن،باورداشتن دنیا،اطرافیان وهر چی قضا وقدر که مقدر شده

انسان کوچک خفته در رَحِم

برای دیدن این دنیای بزرگ عجله نکن

قطعاً دنیای کوچکی که تو درآن هستی امن تر از هر جای جای دیگریست که میتوانی باشی

نا خواسته پا به دنیایی میگذاری که من گذاشتم

همان روزهایی بر تو خواهد گذشت که بر من گذشته

عجله نکن

هنوز مانده تا بیایی وسرد وگرم روزگار را بچشی

با سلام وصلوات پا به این دنیا میگذاری

همانطور که با سلام وصلوات به آن دنیا میروی

من نه برای خودم است که میگویم نه از دلم نه از غمهایم

نه شکایت روزگار میکنم ونه تو را میترسانم

من میگریم برای تو انسان کوچک

تویی که معلوم نیست بتوانی مادر یا پدرت را ببینی


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 4:51 PM موضوع | لینک ثابت


تا حالا کفش هاتو نگاه کردي؟ 2تا عاشق 2تا همراه که با هم مي ميرن با هم خاکي مي شن بدون هم زير بارون نميرن کاش آدما کمي از کفش هاشون ياد بگيرن

الماس کربني است که تحت فشار به اين زيباييو گران قيمتي در آمده... فشار زندگي را تحمل کن تا ارزشمند شوي

 

هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري .......اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره

 

بدترين نوع فراق زماني هست که کسي رو که دوست داري در کنار خودت داشته باشي ولي بدوني هيچ وقت نمي توني مالکش بشي


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 4:43 PM موضوع | لینک ثابت


اگر مي خواهي احساس ثروتمند بودن و توانگري کني ؛چيزهايي را به خاطر بياور که پول قادر به خريد آن ها نيست.

آ·       با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز

آ·       با پول ميتواني خانه اي  مجلل داشته باشي اما آسايش را هرگز

آ·       با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز

آ·       با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز

آ·       با پول ميتواني مقام داشته باشي اما احترام را هرگز

 

فراموش نکن: امروز وهر چيزي که داري يک هـديه و نـعمت الـهي اســت

 


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 4:39 PM موضوع | لینک ثابت


تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم!!!

باغبان از پس من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي وهنوز

سالهاست در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا

خانه كوچك ما سيب نداشت!!!

 


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 2:20 PM موضوع | لینک ثابت


این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست! ماهی کوچکیست که دارد نهنگ می شود! ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده. قلبها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟! آدمها ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلبها را در سینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهیست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است.


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 2:18 PM موضوع | لینک ثابت


دستان سردش در دستم بود نگاه گرمش به آسمان.........

و پرواز به سوی ابدیت........

اخرین آرزوی مادر بعد از اون روزهای سخت.......

بعد رفتن پدر......

قسمت بود یا تقدیر یا گوشه ای از سرنوشت..... نمی دانم..... زندگیم تنها زمستان بود و بس..... بعد رفتن پدر بهار به خانه کوچک ما سر نزد.... صدای خنده نپیچید.... و غم از تمام لحظه هایمان می بارید......

مادر ..... دیگر مادر نبود

جسمی بود بی روح ٬ بی حس٬ افسرده و غمگین

در آرزوی پرواز به ابدیت..... به همانجا که پدر بود......

و افسوس....که آرزوی مادر ..... چقدر زود بر آورده شد.....

و من به یاد آوردم کسی را که میگفت.....

آرزویی که از دل باشد برآورده می شود.....

و مادر رفت...

با دستان سردش در دستم و نگاه گرمش به آسمان ..... با شوق دیدن معبود....


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 2:12 PM موضوع | لینک ثابت


دارم از نفس میافتم

ثانیه های آخره.......قلمم آخرین تلاشش رو برای نوشتن میکنه.....دیگه نه جونی برای نوشتن داره.... و نه بهانه ای.... تنها بهانه نوشتنم.....بودنم....پر کشید....رفت......

حالا دارم از نفس میافتم.....

نفسام نفسای آخره

قلمم نای نوشتن نداره....

منم دارم پر میکشم


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 2:10 PM موضوع | لینک ثابت


شصت ثانیه

 

بهم گفت : "فکر کن 60 ثانيه فرصت داشته باشی تا حرفات رو بهم بزنی و بدونی بعد از اون ديگه من رو نمی بينی...خب چی ميگی؟"

خوب می دونستم 60 ثاتيه شروع شده . خيلی فکر کردم چی بگم. دلم گفت:

ميخواي مثل يه بچه خيلی کودکانه و از روی صداقت بگو :"تو رو خدا نرو من بهت احتياج دارم! پيشم بمون خواهش ميكنم!"

نه!

مثل اين فيلم ها هيچی نگو و فقط نگاهش کن و وقتی پرسيد پس چرا حرف نمی زنی بگو:"برای حرف زدن وقت هست ولی برای نگاه کردن نه"

نه!

خودت رو بزن به بی خيالی و بگو :"خب دلم برات تنگ ميشه اما اگه می خوای بری برو"

نه!

يا شايد بهتره دست پيش بگيری و بگي:"تو که نمی تونی بی من زندگی کني پس برای چی ميخوای بری"

نه!

عصبانيت چه طوره؟ فرياد بزن :"تو حق نداری بری!" حسابي مي ترسه !

نه!

تحقيرش کن . چه طوره؟ بگو:" آخه تو فکر می کنی کی هستی؟ می خوای بری برو فکر می کنی چي ميشه؟"

نه!

می خوای خودت شو و فقط بگو:"هرجور صلاح ميدونی؟هر جور راحتی؟" و وقتی مطمئن شدی ميخواد بره بگو :"مواظب خودت باش!خدا نگهدارت باش!"

نه!

ميخوای خود خودت باش و توی اين چند ثانيه 100 تا نصيحتش کن.خوبه؟

نه!

60ثانيه داشت تموم ميشد...ديگه وقتی نمونده بود...

بهش گفتم :"واقعا بعد از اين همه سال نميدونی من چی ميگم؟" گفت : "چرا!خيلی خوب ميدونم چی مي گی!"

نمی دونستم تو فکرش چی ميگذره! اون واقعا فکر مي کنه من چی می گم.راستش من خودم مطمئن نبودم چی می خوام بگم.

 

60ثانيه تمام شد.

-خداحافظ.

- مواظب خودت باش!خدا نگهدارت باشه!

 

                           


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 2:8 PM موضوع | لینک ثابت


دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز
تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
آشفته و عصبانی شد و
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد
جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمین را به هم ریخت
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت :
اما یک روز دیگر هم رفت
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی
تنها یک روز دیگر باقی است
بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن
لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟با یک روز چه کار می توان کرد ؟
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که
هزار سال زیسته است
و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت
حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید ،
اما می ترسید حرکت کند ،
می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد
بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ،
نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم
آن وقت شروع به دویدن کرد
زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید و زندگی را بویید
و چنان به وجد آمد
که دید می تواند تا ته دنیا بدود
می تواند بال بزند
او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ،
مقامی را به دست نیاورد اما
اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید
و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد
و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او در همان یک روز زندگی کرد
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :
امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بودماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید
و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد
و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 2:0 PM موضوع | لینک ثابت


 بعضی از آدمها خیلی خوش بحالشونه،
آدمهایی که راحت می بخشن
آدمهایی که وفادارن به عهدی که با خودشون ودیگران می بندند
آدمهایی که آرامش ناشی از ترک هوسهاشون رو با هیچ چیزی در دنیا عوض نمی کنن
آدمهایی که ایمانشون رو با هر مخالفتی از دست نمی دن
آدمهایی که با خداشون رو راست هستن
آدمهایی که تو قلبشون برای دیگرون جا دارن
ادمهایی که زندگی رو ساده می گیرن
و خلاضه آدمهایی که با خوشبختی دیگرون احساس خوشبختی می کنن
این آدمها خیلی خوشبحالشونه!
نه ؟؟


 

نوشته شده توسط باران در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 1:58 PM موضوع | لینک ثابت


عشق رازي است مقدس. براي کساني که عاشقند، ‌عشق براي هميشه بي‌کلام مي‌ماند؛ اما براي کساني که عشق نمي‌ورزند، ‌عشق شوخي بي‌رحمانه‌اي بيش نيست


 

نوشته شده توسط باران در سه شنبه 1 خرداد1386 ساعت 8:13 PM موضوع | لینک ثابت


اي كاش مي توانستم باران باشم تا تمام غمهاي دلت را بشويم اي كاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت برويت مي گسترانيدم اي كاش مي توانستم اشك باشم تا هر گاه كه آسمان چشمت ابري مي شد باريدن مي گرفت اي كاش مي توانستم خنده باشم تا روي لبانت بنشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم اي كاش مي توانستم يك پرنده باشم و پر مي گشودم و تا دور دست ها در كنار تو پرواز مي كردم و اي كاش سايه بودم تا نزديك ترين كس به تو مي شدم... آري اي كاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه تو باشم...


 

نوشته شده توسط باران در سه شنبه 1 خرداد1386 ساعت 8:8 PM موضوع | لینک ثابت


عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه گذاشتن سدي در برابر روديست كه از چشمانت جاري است. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته است. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه نداشتن شانه هاي محكمي است كه بتواني به آن تكيه كني و از غم زندگي برايش اشك بريزي. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلكه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است كه مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني


 

نوشته شده توسط باران در سه شنبه 1 خرداد1386 ساعت 8:7 PM موضوع | لینک ثابت


زندگی

نوشته های پیشین